|
|
|
|
|
سلام تصمیم گرفتم که یکی از داستان های خودم را در این پست قرار بدم . هرچند با خودم گفتم وبلاگ خصوصی من جای همه چیز خواهد بود جز داستانهایم . اما نشد تقدیم به همه ی آنهایی که دانشجو بودند ، دانشجو هستند و دانشجو خواهند شد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 23:18 توسط آرمان
|
|
||
|
|
|
|
|
اشاره : سلام آقا رضا . مدت هاست كه خبري ازت نيست . در حال حاضر چه كار ميكني ؟ يعني دنبال كار خلاف نيستي ؟ اينقدر متحول شدي ؟ اگه برگرديم به شش سال پيش ، دوباره همون كارهاتو تكرار ميكني ؟ وقتي لباس روحانيت رو به تنت كردي برخورد مردم باهات چطور بود ؟ علت محبوبيت خودت رو به عنوان يك روحاني در بين مردم چه مي دوني ؟ از اينكه پرويز پرستويي شخصيتت رو بازي كرد راضي بودي ؟ از آقاي تبريزي و آقاي قاسم خواني چطور ؟ يعني از خودت ناراضي هستي ؟ يعني فقط به دليل احترام راضي به اطاعت شدي ؟ مثلا چه چيزهايي ؟ راستي نگفتي مشغول چه كاري هستي ؟ حرف آخر ؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 19:58 توسط آرمان
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام و با آرزوی قبولی عبادات فاصله ها ۲ رو عشق است
باتوجه به استقبال مردم از مجموعه ی فاصله ها سری دوم آن در حال تولید است . راستي به نظرتون كدوم فاصله ها دراماتيك تره اين يا اون ؟ پيشبيني رو عشق است تقدير رو عشق است كارتون رو عشق است . پیام اخلاقی این مطلب : تو کشور پهناورمون همه چی رو عشق است |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 18:15 توسط آرمان
|
|
||
|
|
|
|
|
اين روزها پيش هر دانشجو ، هنرمند ، تاجر و خلاصه هر كي كه سرش به تنش مي ارزه بشيني حرف از رفتن يا علاقه به رفتن از كشور ميزنه . تقريبا اكثر دوستهاي من كه براي خودشون مغزهايي هستند !!!!تموم فكر و ذهنشون خارج از كشور و شكوفايي و از اين جور چيزا ست. اونقدر كه من هم دارم كم كم اغفال ميشم و از الآن دارم درمورد چند كشور تحقيق ميكنم . حالا توهمچين وضعيتي كه كمتر كسي ( منظور افراد داراي فكر و انديشه نه رباتها يي كه با كنترل از راه دور هدايت ميشند ) علاقه باطني به موندن در وطن داره ، رييس جمهور محترم و اين خدمتگذار مردمي !!!! با مشورت گرفتن از معاون اولش ببخشيد رييس دفترش پروفسور استاد علامه اسفنديار رحيم مشايي روز دوشنبه دست به كاري بزرگ زدند و همايشي را بر پا كردند كه اندازه آراي شيخ اصلاحات حاشيه داشت . همايشي به نام همايش ايرانيان مقيم خارج از كشور ( كه تقريبا 60% آنها را ايرانيان مقيم آمريكا تشكيل مي دادند ) . و هدف را از برگزاري آن جذب مغزهاي فراري و باز گرداندن آنها از كشور هاي خارجي دانستند . در واقع دولتی ها بعد از برگشتن چند مغز ببخشيد حنجره ي فراري از آمريكا امیدوار شدند. كاريكاتوري تحت عنوان پيشگيري بهتر از درمان در اين زمينه نظرم را به خودش جلب كرد كه تقديمتون ميكنم . اين كاريكاتور به خوبي حق مطلب رو ادا ميكنه و نيازي به توضيح بيشتري نيست .
و اما : از همون اول خيلي از اصولگرها مثل حاج حسين شريعتمدار در كيهان انتقاد هاي تندي بر برگزاري همچين همايشي كردند و ادعا كردند كه اكثر كساني كه به اين همايش دعوت شدند از دشمن ها ي قسم خورده ي انقلاب اسلامي و آخرين دين خدا و حجت او بر زمين هستند و اين همايش به پايگاهي براي اين افراد تبديل شده . و اين وسط بر اسم هوشنگ امير احمدي تاكيد مي كردند . پروفسور مشايي كه او ضاع رو بيريخت ارزيابي فرمودند دست به تكذيب دعوت از هوشنگ امير احمدي زد. و اما هوشنگ خان هم كه عصباني شد و اين كتمان را توهين به شخصيتتش دانست پروفسور و يارانش را به انتشار متن و كارت دعوتنامه در رسانه ها تهديد كرد . اما در بين اصولگرا ها سيد جلال يحيي زاده كه حسابي از اقدامات رييس جمهورش شاكي شده اين همايش رو حنايي بي رنگ دونست. سيد جلال معتقده كه به جاي اين كارهاي صرفا تبليعاتي بايد واقعيت رو قبول كنيم و با نخبه ها ( منظورش من و دوستام هست ) بشينيم و صحبت كنيم . تا فرار نكنند . يحيي زاده يه جمله ي خيلي زيبا و تاثير گذاري هم گفت كه عينشو ميارم : « ایرانیهایی که به کشور باز میگردند بهتر است با مردمی شاداب مواجه شوند که از زندگی در این كشور احساس افتخار میکنند. وگرنه اگر بیایند و با مردمی دلسرد که مشکلات فراوانی دارند مواجه شوند، این حنا رنگی نخواهد داشت.» در اين جمله نوعي اعتراف ديده مي شه مبني بر اينكه شرايط كنوني كشور بسيار بد و پر از مشكلات است و باعث از بين بردن آبروي كشور مقابل ميهمانان خارجي ميشود . اما بشنويد از حاشيه ها ي خود مراسم : اول مراسم همراه بود با آواز خواني عصار به همراه ده دختر جوان . حجت الاسلام رازيني و حجت الاسلام گرگاني هنگام دف زدن خواهر هاي دينيشون اوضاع رو ضايع ديدند و عصباني شدند و با حالت قهر بلند شدند رفتند . احمدي نژاد ميخواست بره كه پروفسور گفت : بشين . و رييس جمهور مردمي ماهم نشست . بعد هم خيلي از حاضريني كه براي نهار و استراحت به هتل استقلال رفتند . عطاي بقيه ي مراسم را به لقاش بخشيدند و از خير اين همايش گذشتند و در هتلشون موندند و ديگه بر نگشتند . اما اين وسط انتشار عكسي از اين مراسم هم كلي حاشيه درست كرد .خیلی ها ميگند اگه اين همايش با همچين شرايطي در دولت خاتمي بر گزار ميشد ٬ مردم همیشه در صحنه و خداجو بعد از هر نماز جماعتشون تو خيابانها ريخته بودند و فرياد عدالت خواهي سر ميدادند و خواهان اعدام و قطعه قطعه کردن خود خاتمي ٬ هفت نسل بعد و هفت نسل قبلش ميشدند . و هزاران هزار بيانيه و شبنامه و کیهاننامه و بیست و سینامه و اين چيزها ، كه آی مردم داره در جامعه رواج ابتذال و بي ديني مشه . اين عكس هم تقديم به شما .
ولي خودمونيمها بياييم از خير رفتن به خارج از كشور بگذريم تا دولت مجبور نباشه براي اينكه ماها رو برگردونه با اين همه حاشيه هاي جورواجور سر و كله بزنه . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 16:30 توسط آرمان
|
|
||
|
|
|
|
|
1- در مورد يه جمله ي ساده حسابي بين من و پدرم اختلاف به وجود اومده ، بله سر يه جمله ي ساده . اصلا ماجرا رو برتون تعريف ميكنم تا خودتون قضاوت كنيد . موضوع از اين قراره كه يه بار سر سفره در مورد اين بحث شد كه بهترين آرزو و دعا براي يه نفر چي ميتونه با شه . هر كي يه چيزي گفت : عاقبت به خيري ، سلامتي ، داشتن آبرو ، دست نگاه كن نبودن و چيزاي ديگه . منم با يه نگاه عاقل اندر سفيه گفتم : به نظر من بهترين دعا براي يه فرد ميتونه اين باشه كه تو اوج دوران زندگيش بميره . اين حرف من مثل آبي رو آتيش همهمه هاي اهل سفره ريخته شد . نگاههاي حاضرين سفره يه جوري بود كه با زبون بي زبوني به من ميگفتند آخه اين پسره هم قاطي كرده . اما نگاه پدرم جور ديگه اي بود . پسر عموم با خنده گفت : مگه همه ي انسان ها ورزشكارند كه تو اوج خدا حافظي كنند . » و همه خنديدند . تو دلم گفتم ان شاء الله تو اوج بميري كه منو نجات دادي . اون قضيه گذشت تا اين كه يه روز كه منو پدرم تو ماشن بوديم . پدرم گفت : پسر جان حالت خوبه ؟ اون چه حرفي بود سر سفره زدي ؟ اصلا تو اوج مردن مي دوني يعني چي ؟ يعني اينكه تو وقتي از هر نظر برتري يه دفعه بيفتي بميري . اين از هزار تا نفرين هم بد تره . من هم گفتم : چرا اين حرفو ميزني پدر ؟ وقتي يكي تو اوج خودش بميره همه بهترين شكل ممكني كه ميتونسته باشه ازش ياد آوري ميكنند . تو ذهن همه بهترين تصوير ازش ثبت ميشه و اين بهترين نعمته . گفت : اين وضعيت فقط تو جووني ممكنه و اين دعا يعني جوون مرگ شي . گفتم : اين وضعيت تو هر سني ميتونه اتفاق بيفته بستگي به فردش داره گفت : از هر نظر تو اوج فقط تو جووني ممكنه . زيبايي . تحرك . تندرستي . شور و نشاط . گفتم : نه نسبيه . گفت : من هر چيزي ميگم تو ميگي نسبيه . گفتم : اين قضيه فرق داره . گفت : نه گفتم : آره . » حالا شما چي ميگيد ؟
2- اين تلوزيون ما هم خيلي جالبه ها. چند روز پيش تو يه گذارش پزشكي و البته زير نويس ها گرما زدگي رو بسيار خطرناك اطلاع رساني كردند كه حتي منجر به مرگ ميشه . بعد كارشناسها حرف زدند و بهترين راه مقابله با گرما زدگي رو پوشيدن لباسهاي نازك و روشن دونستند . از طرفي توي روز حجاب و عفاف و تو برنامه ي سمت خدا كارشناسها ي اونها پوشيدن لباس نازك و روشن رو بسيار بسيار كار زشت و ناپسند ارزيابي فرمودند و هيزم ها و حيوانات جهنم رو لايق روشن و نازك پوش ها دونستند . و گفتند بهترين شكل حجاب سر كردن چادر سياه است . نمي دونم جي بگم . اول از همه واقعا خدا رو شكر ميكنم كه جنسم مذكره . بعد هم چند فرضيه مطرح ميشه : 1- پيامهاي سلامتي و پزشكي صدا و سيما فقط براي مردها ست و جز برنامه سمت خدا اون هم فقط يه روز و برنامه هايي مثل بهونه و آشپزي و خانه فيروزه اي كلا صدا و سيماي ما براي مردها برنامه ميسازه . 2-تناقض در اين و اون . ( لطفا خودتون تا آخر قضيه رو بگيريد . نميتونم بسطش بدم چون جوونم و هزار آرزو دارم . ) 3-دشمني ذاتي با زنها و استفاده از اين فرصت براي كشتن زنها تا مرد ها با خيال راحت بتونند زن ديگه اي بگيرند . 4- شوخي با ما و خنداندن ما با اين وسيله ( تو شرايطي كه مهران مديري قهر كرده و مراجع هم اكثر برنامه هاي طنز رو مبتذل دونستند) 5 – پيدا كردن افراد نخبه اي كه بتونند اين تعارض ها رو پيدا كنند . تا دولت از آنها در پست هاي مختلف از جمله رييس گردشگري ، معاون اولي ، رييس دفتري و... استفاده كند . مثل بنده . شما هم اگه فرضيه داريد بگيد .
3- اگه همه چيز برعكس مي شد چه ؟ اگه همه چيز برميگشت عقب ؟ همه مغزشان بر عكس كار مي كرد ، زبانشان بر عكس ميشد . بابا « آب آب » ميشد ، مادر «ردام » و حتي شايد نان هم نان نمي ماند . و همه همين طور كه جوان و جوانتر ميشدند همه چيزهايي را كه مي دانستند ، همه كلمه ها ، همه درس هايي را كه ياد گرفته بودند ، فراموش ميكردند . آن قدر فراموش ميكردند تا جايي كه ديگر هيچ چيز يادشان نمي آمد . چه و ضعي ميشد . بر عكس زندگي مي كرديم تا جايي كه از دنيا برويم . ولي اين دفعه برعكس بود و همين طور عقب عقب سر ميكرديم تا جايي كه از دنيا برويم . مردمان اينجوري ميشد كه وقتي مادر هاي ما ميفهميدند وقتش رسيده ، خودشان با پاي خودشان عقب عقب ميرفتند تو بيمارستانت و روي تخت دراز ميكشيدند تا بچه ها بروند توي شكمشان . آن هم جوري كه درست نه ماه طول ميكشيد تا همه چيز را فراموش كنند . »»
4- و اما فوتبال . حيف شد كه آلمان نبرد . خيلي خوب بازي ميكردند . جوون بودند و با نشاط و از همه مهمتر با يه مربي بسيار دوست داشتني . اونا فقط تو دو بازي 8 تا گل زدند اما اسپانيا به ظاهر قهرمان تو تموم بازي هاشون 8 تا زد . همش هم يك هيچ مي كردبا پرتغال ، پاراگوئه ، آلمان و هلند . با اون مربي عبوس و مغرورشون . من كه باخت آلمان رو تقصير پل همون هشت پاي پيش گو ميدونم . گفت اسپانيا ميبره . آلمان از پيش خودشو باخت . تلقينه ديگه . خيلي تاثير داره .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 22:42 توسط آرمان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه ی شما دوستان عزیز منو به خاطر تاخیر ۳ ماهه ببخشید . باز اومدم ولی کمی متفاوت با دفعه ی قبل . بعد از سه ماه استراحت در دنیای مجازی . البته تو این مدت بیکار بیکار هم نبودم . یکی از داستانهام رو تو یکی دو تا سایت ادبی گذاشتم (داستان رو به فرمایش بعضی از دوستان در این پست و در ادامه ی مطلب قرار میدم خواهش میکنم با نظراتتون منو راهنمایی کنید ) . و در یک وبلاگ گروهی هم یه نمه فعالیت میکردم . حالا که کمی وقتم آزادتر شده تصمیم دارم حد اکثر ده روز یکبار آپ کنم . واما مطلبی در مورد خود وبلاگم دوستی از من پرسید : چیه کمال کمال راه انداختی ؟ دم از حلاج و انالحق و این جور چیزا میزنی ؟ در حالی که وبلاگت چیزی نیست جز یه سری یادداشت و شعر و... ؟ مظهر کمال را باران میدانم تا اوج میرود و دوباره خود را به پایین پرت میکند و باز هم تکرار میکند سفرش را ازفرش به عرش و از عرش به فرش . باران مظهر کمال است آنجا که از قطرات ریز و کوچک چنین نعمتی ساخته میشود و در پرتو جزء هایی چنین کل به وجود میاید ٬ آنجا که عده ای از وجودش رضایت دارند و شادمانند و عده ای غمگین و ناراضی ٬ آنجا که هر آنکه را بخواهد در بر میگیرد و نشانه ای هرچند گذرا ( و اگر بخواهیم دائمی ) از خود به یادگار میگذارد . صدای باران این صدای مقدس را در این وبلاگ تقدیم به همه ی شما دوستان . داستان تیک تاک تیک تاک بهار را در ادامه ی مطلب بخوانید ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 18:15 توسط آرمان
|
|
||
|
|
|
|
|
خوانندگان عزیز سلام با تشکر از اینکه وقت خود را به خواندن این شعر اختصاص دادید . لطفا برای اینکه وزن شعری رعایت شود حرف عطف << و >> را به صورت << ُ >> بخوانید. متشکرم در نانوایی -قسمت اول- زن افسرده حال بهرنان رفتم به نانوایی، که من در زمان انتظار پخت نان تیز کردم هر دو گوش خویش را ابتدا دیدم زنی افسرده حال از پسر از دختر و از همسرش که پسر با اینکه دارد چهل سال گویمش ای جان پسر همسر بگیر تا که بحث زن گرفتن می شود آرزو دارم که گیرم من عروس تا که این گفته رها کرد از دهان خل شدی ؟ دنبال دشمن می روی دشمن جان و تن آدم ، عروس تا پسر اندک سلامت می کند همچو دیواری است در بین شما بعد این جمله دیگر حرفی نگفت باز هم آن خانم افسرده حال گفت که تک دخترش سر به هواست بی حجاب و بی نماز است و فشن روز و شب با دوستان دارد قرار دائما در حال رقص است و طرب گفت از همسر که او بیمار است دائما بر جان من غر می زند کم کمک از دست او گشتم کچل گریه کرد و موی خود را می کشید تا که نان آماده گشت و این زن
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 17:33 توسط آرمان
|
|
||