تبليغاتX
کمال باران
آرمان - کمال - باران

سلام تصمیم گرفتم که یکی از داستان های خودم را در این پست قرار بدم . هرچند با خودم گفتم وبلاگ خصوصی من جای همه چیز خواهد بود جز داستانهایم . اما نشد

به نام خالق زیبایی ها
تغيير زيادي نكرده  . يه ذره رنگ و روش رفته و خرابتر شده اما محيطش مثل همون سيزده سال پيشه ، همونجور سنگين. به قول استاد ... استاد ... چي بود فاميليش ؟ همون استاد سيبيلوئه كه انگاري با نخ و سوزن به صندلي دوخته بودنش . همون كه يه بار باهاش بحث كرده بودم ، منو انداخت بيرون . با وجود گذشت اين همه سال هنوز يادم نميره كه چطور از من هواداري ميكردي . خيلي كيف كرده بودم . نه از اينكه درمونده شده بود و منو انداخت بيرون ، از حرفهايي كه تو زده بودي . اونقدر عصباني شده بودي كه متوجه افتادن شال از سرت و چند چشم كه ميخكوبت شده بودند نشدي . آها يادم اومد . استاد صلواتي . به قول اون « جو عجيب و بسيار سنگيني بر اينجا حاكمه » راست ميگفت . اون زمان فكر ميكردم حضور تو باعث ميشه   تا از در ورودي ميام داخل ضربان قلبم تندتر بزنه . اما الآن هم كه نيستي ، باز همون حس رو دارم .
بذار از اولش برات  تعريف كنم . وقتي وارد شدم هيچ نگهباني نبود كه ازم كارت بگيره . بجاش چند تا صندلي و تخته داخل اتاق نگهباني داشتند خاك ميخوردند . اون چهار پنج پسر هم نبودند كه جلوي نگهباني بشينند و ذرتهايي رو كه بچه پولدارها ميخرند ، با حسرت نگاه كنند و رنگهاي آبي و قرمز و شعارهاي لنگي و شيش تاي ها بشه خوراك جر و بحث اونها و خنده ي ما . سكوت عجيبي بود . حس كسي رو داشم كه بعد از سالها به خونه اش بر ميگرده و متوجه ميشه كه همه ي اعضاي اون خونه مردند . يك دفعه تموم خاطره ها مثل آوار رو سرم خراب شدند . اون همه خاطره ي تلخ و شيرين . دروغ چرا ؟ اولين چيزي كه به ذهنم اومد ، تو بودي . اينجا هميشه يه نوع لباس ميپوشيدي . يه شال سياه ، يه مانتوي سفيد بلند و يه شلوار کتان سياه . ميثم به تو ميگفت سياه سفيد ، من خيلي ناراحت ميشدم به همين خاطر هم يه بار دعواي جانانه اي با هم گرفتيم  . هرچند اون موقع ها لاغر و ريزه ميزه بودم اما كمربند مشكي ام به دردم خورد و تو دستشويي اونقدر زدمش كه از بيني و لبش خون مي چكيد . بعدش هم براي اينكه گزارش اين دعوا رو به حراست نده هر روز براش چايي و كيك ميخريدم  .  راستي بوفه هم خالي خاليه . مثل جيب من و كيف پول تو . وقتي هواي بستني فالوده ميكرديم ، اونقدر دم بوفه كشيك ميداديم تا محمد يا ريحانه پيداشون شه و تعارفمون كنند و ما هم با پررويي تموم بگيم ممنون ميشيم . بعد هم فلنگ رو مي بستيم  و با بستني فالوده هامون ميرفتيم  رو نيمكت مخصوص مينشستيم  و با هم از زمين و زمان صحبت ميكرديم .  حس عجيبي بود . لذت آميخته به ترس . هميشه مي ترسيدم كه به ما گير بدند يه بار هم اينجور شد . داشتم خودمو خيس مي كردم . اما تو اونجا هم غرورتو حفظ كردي . وقتی به حرفهايي كه به اونا زدي فكر مي كنم يه جورايي دلم واسشون ميسوزه . نيمكته سالمه ها . سالم سالم كه نه يه ذره رنگ و روش پريده . اما هي قابل تحمله .
امروز يه حس ديگه اي هم داشتم . حس كسي كه پول ميگيره تا خودكشي كنه . به خدا خيلي سخته ، ازم ناراحت نشو كه قبول كردم . مجبور بودم . به پيسي خوردم . تو كار و بارت گرفته نميفهمي پيسي يعني چي . سخت بود . خيلي سخت . خودت مي دوني كه چقدر احساساتي هستم . يادته روي همين نيمكت بهت پيشنهاد دادم . اون قدر آب دهنم رو قورت داده بودم كه لبم شده بود عين كوير لوت . خودم هم تعجب كردم با اين همه پر رويي چه طور براي گفتن چند تا جمله اونقدر دست و پام رو گم كرده بودم . اما تو ريلكس تر از اين حرفها بودي . چشمها تو جمع كري و گفتي « پسر خوبي هستي اما زيادي احساساتي اي . از پسرهاي احساساتي خوشم نمياد . » به جان خودت هنوز هم همون پسر احساساتي ام . درسته ديگه مثل تو با انسان و معنويات و اينجور چيزها سر و كار ندارم و روز و شب مجبورم با عدد و خطكش و دوربينو سيمان و بلوك مشغول شم اما هنوز سنگ نشدم . شايد باور نكني . اما وقتي كارگرها به من گفتند : مهندس از كجا شروع كنيم ؟ ترديدم بيشتر شد يه لحظه گفتم از اينجا برم . دوست داشتم داد بزنم : نميدونم . نميتونم . ازكجا ؟!!! نگاه كردم به بوفه ياد فالوده بستني افتادم . به دستشويي  ، ياد دعواها و شوخي هاي مخصوص  . به انتشاراتي ،  ياد آخر ترم و نگاه ملتمسانه من به جزوه هات . به كتابخونه ، ياد حرف زدنهامون و نگاه خشن و سرزنش آميز بقيه . به سلف ، ياد تحصن هايي كه مي كرديم  . به سالن ، ياد نمره هاي بالا ي تو نمره هاي ناپلئوني من .  به كلاس ها ، ياد كل كل كردنمون با استادها اينكه هر چي ميگفتند ما دوتا مخالف بوديم . به سايت ، ياد انتخاب واحد كردن طوري كه همه ي كلاسهامون با هم باشه . به آمفي تئاتر ياد جلسه هايي كه بر گزار ميشد و شلوغ كاري هاي ما دو تا .   همه چي . همه چي بويي از توداره ،  بويي از جوونيم  . چطور میتونم خرابشون کنم ؟
بعد از كلي كلنجار رفتن با خودم . از جاي نيمكتها  شروع كردم . فقط نيمكت مخصوصمون رو بر داشتم تا با خودم بيارمش خونه . نميدونم چرا  با اينكه هرشب تو ماهواره مي بينمت و تحليلات تو گوش مي كنم . اما عجيب دلتنگت شدم .اونقدر كه كارگرها و راننده هاي بيل ميكانيكي رو معطل خودم و گفتن اين حرفها به تو كردم . حرفهايي كه تو آخرين قرارمون زدي هنوز تو گوشم مي پيچه . تك تك كلمه هاش رو از برم .  من ديگه تو اين مملكت دلخوشي اي ندارم جز  همين دانشكده و خاطره هاش . درست گفتم ؟   به خدا دارم اذيت ميشم.  ازم ناراحت نشو . هرچيزي بايد يه روز از بين بره . اين ساختمون هم مثل بقيه . حالا اين وسط چه فرقي ميكنه كه به وسيله ي يكي ديگه باشه يا به وسيله ي من ؟

 تقدیم به همه ی آنهایی که دانشجو بودند ، دانشجو هستند و دانشجو خواهند شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 23:18  توسط آرمان  | 

اشاره :
رضا مثقالي را كه مي شناسيد ؟ همان خلافكار معروف كه به دليل توانايي منحصر به فردش در بالا رفتن از ديوار به رضا مارمولك مشهور شد . وي نزديك به يكسال است كه از زندان آزاد شده و اكنون به دور از هر هياهو و جنجالي مشغول زندگي كردن است . گپ و گفت دوستانه اي  را با او ترتيب داديم :

سلام آقا رضا . مدت هاست كه خبري ازت نيست . در حال حاضر چه كار ميكني ؟
سلام عزيز دل برادر . والله بعد از اون همه جنجال و حرف و حديث هايي كه شش سال پيش برام به وجود اومد ، تصميم گرفتم كه زندگي آروم و بي سروصدايي رو پيش بگيرم . الآن هم مشغول يه كسب و كار آبرومندانه هستم.

يعني دنبال كار خلاف نيستي ؟ اينقدر متحول شدي ؟
بله ، بخشيش مربوط به همون ماجراي پوشيدن لباس روحانيت ميشه و بخش مهمش هم به دليل تغيير اوضاع سياسي اجتماعي الآنه . بعد از زندان همه چيز عوض شد . كمتر دغدغه ي پول و هزينه رو داشتم . با وجود سهام عدالت ، مسكن مهر و هزار تا چيز ديگه  گنده خلافكارهاش هم  متحول ميشند ، حالا چه برسه به من كه اون ماجرا ها هم برام اتفاق افتاد .

اگه برگرديم به شش سال پيش ، دوباره همون كارهاتو تكرار ميكني ؟ 
ببين من واقعا از اون كاري كه كردم ناراضي نيستم . حاج آقا احمدي كه دعا ميكنم خدا حفظش كنه شرايطي رو برام به وجود آورد كه بتونم با لباسش فرار كنم . من هم از خدا خواسته از اين شرايط استفاده كردم . اون لباس كمك زيادي بهم كرد كه متحول بشم و چيزهايي رو بشناسم كه قبلا از شناختنشون محروم بودم . اما يه عده اي من رو تو  مقاله ها و مصاحبه هاشون مورد سرزنش قرار دادند كه اين آقا شان و منزلت لباس روحانيت رو حفظ نكرد . آخه اين مادر.... ببخشيد يادم رفت متحول شدم . اينها نميدونند كه من خلافكار حرفه اي بودم . همينكه كه اين لباس كلي موقغيت كار خلاف رو برام به وجود آورد و من انجام ندادم خيليه .

وقتي لباس روحانيت رو به تنت كردي برخورد مردم باهات چطور بود ؟
دو نوع برخورد كاملا متفاوت . خودم هم تعجب كرده بودم . بعضي ها خيلي بد رفتار مي كردند . انگار كه ننه باباشون رو كشته بودم . مثلا برخورد راننده تاكسي يا بعضي از جوونا . خيلي برام دردناك بود . دلم ميخواست داد بزنم بگم آخه خواهر ... اه بازم يادم رفت متحول شدم . بگم آخه عزيزان من هم از خودتونم . البته بعضي ها هم برخوردي داشتند كه خيلي چسپيد . طوري با من رفتار ميكردند كه يه لحظه با خودم گفتم پيامبرم .

علت محبوبيت خودت رو به عنوان  يك روحاني در بين مردم چه مي دوني ؟
من از حاج آقا احمدي خيلي خوشم اومد . چون با همه ي روحاني هاي ديگه اي كه تا اون موقع ديده بودم ، فرق داشت . من هم روحاني متفاوتي براي مردم روستا بودم . و همين تفاوت علت اصلي محبوبيت من بود . در ضمن اهالي روستا من رو دلسوز و حامي خودشون ميدونستند مخصوصا بعد از اون دعوايي كه با مزاحمهاشون كردم . مورد ديگه اينكه از جنس خودشون و همزبونشون بودم . خب همه ي اينها تاثير داره ديگه .

از اينكه پرويز پرستويي شخصيتت رو بازي كرد راضي بودي ؟
البته . بهترين فرد براي اينكه جلوه ي خوبي از من باشه همين آقا پرويز بود .

از آقاي تبريزي و آقاي قاسم خواني چطور ؟
من براي آقا كمال و آقا پيمان به عنوان خالق خودم احترام زيادي قائلم . اما جاهاي زيادي بر خلاف ميل من عمل كردند و من هم به عنوان مخلوق چاره اي جز اطاعت نداشتم .

يعني از خودت ناراضي هستي ؟
فكر ميكني بدم مي اومد كه يه آدم كت و شلواري  با شخصيت  يا يه روحاني راستكي باشم ؟ اما نميشد جلوي آقا كمال و آقا پيمان سركشي كرد . چون به هر حال اون ها خالق من بودند و براي اينكه به وجود بيام خواب و خوراك نداشتند و درد سر هاي زيادي رو تحمل كردند و همين خيلي ارزشمند و قابل احترامه .

يعني فقط به دليل احترام راضي به اطاعت شدي ؟
نه گفتم كه يه جورايي مجبور بودم . چون اگه سر كشي مي كردم اساسا به و جود نميومدم. همون لحظه ي اول با پاك كن پاك ميشدم يا مي افتادم تو سطل آشغال پيش بقيه ي شخصيت ها . اما زياد ناراضي هم نيستم چون چيزهاي زيادي رو ياد گرفتم كه شايد اگه آدم كت و شلواري يا روحاني واقعي بودم اون چيزها رو هيچوقت  ياد نميگرفتم

مثلا چه چيزهايي ؟
مثلا اينكه خدا ، فقط خداي آدمهاي مومن و باتقوا نيست خداي سركش ها و خلافكارها هم هست . خدايي كه اجازه ي سركشي به بنده هاشو ميده اما كلي راه هم براي هدايتشون قرار ميده (بغض مي كند )

راستي نگفتي مشغول چه كاري هستي ؟
نميشه گفت عزيز دل برادر. ديگه حال و حوصله ي جنجال رو ندارم .

حرف آخر ؟
ممنون از اينكه فسفر سوزوندي و اين مصاحبه رو ترتيب دادي .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 19:58  توسط آرمان  | 

با سلام و با  آرزوی قبولی  عبادات

فاصله ها ۲ رو عشق است

باتوجه به استقبال مردم از مجموعه ی فاصله ها سری دوم آن در حال تولید است .
 نویسنده و کارگردان : گروهی (توسط دانشجویان فارغ تحصیل دانشگاه علم و صنعت)
تهیه کننده : شرکت هاله فیلم
بازیگران : اسفندیار رحیم مشایی ٬ محمود احمدی نژاد ٬احمد توکلی ٬علی مطهری٬ آیت الله جنتی ٬ آیت الله علم الهدی ٬ آیت الله خاتمی ٬حسین شریعتمداری٬ محمد نبی حبیبی و جمعی از مراجع و روحانیون حوزه های علمیه .
خلاصه داستان : ناملایمات زندگی محمود و اسفندیار دو رفیق قدیمی و صمیمی را در آستانه ی امتحانی بزرگ و جدایی قرار میدهد . در این میان افراد زیادی در جهت  این جدایی و فاصله انداختن نهایت سعی خود را به کار می برند . اما محمود و اسفندیار تلاش می کنند که در  این امتحان پیروز شوند .

راستي به نظرتون كدوم فاصله ها دراماتيك تره اين يا اون ؟

پيشبيني رو عشق است
اين روزها  همه براي خودشون پيشگويي شدند . همش هم تقصير هاليوود با اون فيلمهايي كه اساسشون بر پايه پيشگوييه و البته نميشه نقش جام جهاني رو هم ناديده گرفت . و اما يه پيشگويي  كه با حقيقت  هم كاملا جور در مياد !!!  پيشبيني سعید الشهری دومین فرد در ساختار رهبری القاعده در شبه جزیره عربه . اين پيشگوي بزرگ گفته كه در آينده اي نه چندان دور خاور ميانه به دو بخش تحت تصرف ايران و تحت تصرف اسراييل تقسيم ميشه . و مكه و مدينه رو ايران تصرف ميكنه . راستي چند روز پيش با يه عرب كه اومده بود اينجا گشت و گذار آشنا شدم و گفت : انت جمیل جدا . انا احبک . اون عربه كه از من خوشش اومد .به نظر شما ميتونم فرماندار مدينه بشم ؟  مشت نمونه ي خرواره ديگه .

تقدير رو عشق است
كمسيون فرهنگي مجلس از رسانه ي ملي !!!!!!!!!! تقدير كرد . اگه گفتيد چرا ؟ چي ؟ به خاطر پخش سريال هاي استثنايي با جلوه هاي ويژه لاليگايي ؟ نه از اين مهمتر . ها ؟ به خاط اخبار كامل و دستنخورده و بدون غرض ؟ نه ازين هم مهمتر . به خاطر پخش مناظره هاي جنجالي بين دو فرد از  حزب های  كاملا متفاوت مثل رسايي و جوانفكر و رعايت عدالت ؟ نه  باز هم مهمتر . نه به خاطر كودكانه شدن كامل شبكه دو و پخش برنامه ي راهبردي هفت و آشنايي با چهره هاي جيز و جيگر گرفته هم نيست .
چه جوري نميدونيد ؟ به خاطر اينكه صداي يه مخملك گرفته ي جدا شده از ملت تو تلوزيون پخش نميشه . كي ؟ ليلا فروهر ؟ نه اون نيست . متين دو حنجره. نه بابا اونم نيست . مريم و اسي قرو قاطي و بهمن كاميوني و اينا هم نيستند . بحث از شجريانه . /
نمايندگان حكومت ببخشيد ملت در يك اقدامي شجاعانه و خدا پسندانه و خير خواهانه و هزاران صفت ديگر (لگه بخوام همه رو بنويسم انگشتام نصف ميشند ) از صدا و سيما بدليل عدم پخش ربنا ي شجريان تشكر و قدر داني كردند . جعفري جز فراكسون فرهنگي مجلس هم گفت : تا وقتي كه شجريان با ما بود صداش قشنگ بود و حالا  چون از ما جدا شده صداي قشنگي هم ندارده !!!!!!!!!!! و البته با کمک این آقای جعفری یکی از مهمترین قضایای علمی ثابت شد : بین زیبایی صدا و وفاداری به نظام رابطه ی مستقیمی وجود دارد !!!!!!!!!

كارتون رو عشق است .
كارتون پسر شجاع اسلامي - ايراني براي آموزش روابط صحيح به كودكان در بخش ترويج عفاف و حجاب هجدهمين نمايشگاه بين المللي قران كريم عرضه مي شود.
با خوندن اين خبر براي تموم دقايق بچگي هام افسوس خوردم كه چرا آن لحظه ها ي گرانسنگ رو براي ديدن پسر شجاع بلاد كفر هدر دادم . خوش به حال بچه هاي امروزي كه به راه راست هدايت ميشند  . ولي من منتظرت  مي مانم  . منتظرت مي مانم اي باربي اسلامي اي سفيد برفي اسلامي اي زيباي خفته ي اسلامي اي سيندرلاي اسلامي  اي پري دريايي اسلامي . منتظرت مي مانم .

پیام اخلاقی  این مطلب  : تو کشور پهناورمون همه چی رو عشق است


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 18:15  توسط آرمان  | 

اين روزها پيش هر دانشجو ، هنرمند ، تاجر و خلاصه هر كي كه سرش به تنش مي ارزه بشيني حرف از رفتن يا علاقه به رفتن از كشور ميزنه . تقريبا اكثر دوستهاي من كه براي خودشون مغزهايي هستند !!!!تموم فكر و ذهنشون  خارج از كشور  و شكوفايي و از اين جور چيزا ست. اونقدر كه من هم دارم كم كم اغفال ميشم و از الآن دارم درمورد چند كشور تحقيق ميكنم . حالا توهمچين وضعيتي كه كمتر كسي  ( منظور افراد داراي فكر و انديشه نه رباتها يي كه با كنترل از راه دور هدايت ميشند ) علاقه باطني به موندن در وطن داره ، رييس جمهور  محترم  و اين خدمتگذار مردمي !!!! با مشورت گرفتن از معاون اولش ببخشيد رييس دفترش پروفسور استاد علامه اسفنديار رحيم مشايي روز دوشنبه دست به كاري بزرگ زدند و همايشي را بر پا كردند كه اندازه آراي شيخ اصلاحات حاشيه داشت . همايشي به نام همايش ايرانيان مقيم خارج از كشور ( كه تقريبا 60% آنها را ايرانيان مقيم آمريكا تشكيل مي دادند )  . و هدف را از برگزاري آن جذب مغزهاي فراري و باز گرداندن آنها از كشور هاي خارجي دانستند . در واقع دولتی ها بعد از برگشتن چند مغز ببخشيد حنجره ي فراري از آمريكا  امیدوار شدند. كاريكاتوري تحت عنوان پيشگيري بهتر از درمان  در اين زمينه نظرم را به خودش جلب كرد كه تقديمتون ميكنم . اين كاريكاتور به خوبي حق مطلب رو ادا ميكنه و نيازي به توضيح بيشتري نيست .

 و اما : از همون اول خيلي از اصولگرها مثل حاج حسين  شريعتمدار در كيهان انتقاد هاي تندي بر برگزاري همچين همايشي كردند و ادعا كردند كه اكثر كساني كه به اين همايش دعوت شدند از دشمن ها ي قسم خورده ي انقلاب اسلامي و آخرين دين خدا و حجت او بر زمين هستند و اين همايش به پايگاهي براي اين افراد تبديل شده . و اين وسط بر اسم هوشنگ امير احمدي تاكيد مي كردند . پروفسور مشايي كه او ضاع رو بيريخت ارزيابي فرمودند دست به تكذيب دعوت از هوشنگ امير احمدي زد. و اما هوشنگ خان هم كه عصباني شد  و اين كتمان را توهين به شخصيتتش دانست پروفسور و يارانش را به انتشار متن و كارت دعوتنامه در رسانه ها تهديد كرد . اما در بين اصولگرا ها سيد جلال يحيي زاده كه حسابي از اقدامات رييس جمهورش شاكي شده اين همايش رو حنايي بي رنگ دونست. سيد جلال معتقده كه  به جاي اين كارهاي صرفا تبليعاتي بايد واقعيت رو قبول كنيم و با نخبه ها ( منظورش من و دوستام هست ) بشينيم و صحبت كنيم . تا فرار نكنند . يحيي زاده يه جمله ي خيلي زيبا و تاثير گذاري هم گفت كه عينشو ميارم : « ایرانی‌هایی که به کشور باز می‌گردند بهتر است با مردمی شاداب مواجه شوند که از زندگی در این كشور احساس افتخار می‌کنند. وگرنه اگر بیایند و با مردمی دلسرد که مشکلات فراوانی دارند مواجه شوند، این حنا رنگی نخواهد داشت.» در اين جمله نوعي اعتراف ديده مي شه  مبني بر اينكه شرايط كنوني كشور بسيار بد و پر از مشكلات  است و باعث از بين بردن آبروي كشور مقابل ميهمانان خارجي ميشود  .

اما بشنويد از حاشيه ها ي خود مراسم : اول مراسم همراه بود با آواز خواني عصار به همراه ده دختر جوان . حجت الاسلام رازيني و حجت الاسلام گرگاني هنگام دف زدن خواهر هاي دينيشون اوضاع رو ضايع ديدند و عصباني شدند و با حالت قهر بلند شدند رفتند . احمدي نژاد ميخواست بره كه پروفسور گفت : بشين . و رييس جمهور مردمي ماهم نشست .

بعد هم خيلي از حاضريني كه براي نهار و استراحت به هتل استقلال  رفتند . عطاي بقيه ي مراسم را به لقاش بخشيدند و از خير اين همايش گذشتند و در هتلشون موندند و ديگه بر نگشتند .

اما اين وسط انتشار عكسي از اين مراسم هم كلي حاشيه درست كرد .خیلی ها  ميگند اگه اين همايش با همچين شرايطي در دولت خاتمي بر گزار ميشد ٬ مردم همیشه در صحنه  و خداجو  بعد از هر نماز جماعتشون تو خيابانها ريخته بودند و فرياد عدالت خواهي سر ميدادند و خواهان اعدام و قطعه قطعه کردن خود خاتمي ٬ هفت نسل بعد و هفت نسل قبلش   ميشدند . و هزاران هزار بيانيه و شبنامه و  کیهاننامه و بیست و سینامه و اين چيزها ،  كه آی مردم  داره در جامعه رواج ابتذال و بي ديني مشه . اين عكس هم تقديم به شما .

   ولي خودمونيمها بياييم از خير رفتن به خارج از كشور بگذريم تا دولت مجبور نباشه براي اينكه ماها رو برگردونه با اين همه حاشيه هاي جورواجور سر و كله بزنه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 16:30  توسط آرمان  | 

1-     در مورد يه جمله ي  ساده حسابي بين من و پدرم اختلاف به وجود اومده ، بله سر يه جمله  ي ساده . اصلا ماجرا رو برتون تعريف ميكنم تا خودتون قضاوت كنيد . موضوع از اين قراره كه يه بار سر سفره در مورد اين بحث شد كه بهترين آرزو و دعا براي يه نفر چي ميتونه با شه . هر كي يه چيزي گفت :  عاقبت به خيري ، سلامتي ، داشتن آبرو ، دست نگاه كن نبودن و چيزاي ديگه .  منم با يه نگاه عاقل اندر سفيه گفتم : به نظر من بهترين دعا براي يه فرد ميتونه اين باشه كه تو اوج دوران زندگيش بميره . اين حرف من مثل آبي رو آتيش همهمه هاي اهل سفره ريخته شد . نگاههاي حاضرين سفره يه جوري بود كه با زبون بي زبوني به من ميگفتند آخه اين پسره هم قاطي كرده . اما نگاه پدرم جور ديگه اي بود .  پسر عموم با خنده گفت : مگه همه ي انسان ها ورزشكارند كه تو اوج خدا حافظي كنند . » و همه خنديدند .  تو دلم گفتم ان شاء الله تو اوج بميري كه منو نجات دادي . اون قضيه گذشت تا اين كه يه روز كه منو پدرم تو ماشن بوديم . پدرم گفت : پسر جان حالت خوبه ؟ اون چه حرفي بود سر سفره زدي ؟ اصلا تو اوج مردن مي دوني يعني چي ؟ يعني اينكه تو وقتي از هر نظر برتري يه دفعه بيفتي بميري . اين از هزار تا نفرين هم بد تره . من هم گفتم : چرا  اين حرفو ميزني پدر ؟  وقتي يكي تو اوج خودش بميره همه بهترين شكل ممكني كه ميتونسته باشه ازش ياد آوري ميكنند . تو ذهن همه بهترين تصوير ازش ثبت ميشه و اين بهترين نعمته . گفت : اين وضعيت فقط تو جووني ممكنه و اين دعا يعني جوون مرگ شي . گفتم : اين وضعيت تو هر سني ميتونه اتفاق بيفته بستگي به  فردش داره گفت : از هر نظر تو اوج فقط تو جووني ممكنه . زيبايي . تحرك . تندرستي . شور و نشاط . گفتم : نه  نسبيه . گفت : من هر چيزي ميگم تو ميگي نسبيه . گفتم : اين قضيه فرق داره . گفت : نه گفتم : آره . » حالا  شما چي ميگيد ؟

2-     اين تلوزيون ما هم خيلي جالبه ها. چند روز پيش تو يه گذارش پزشكي و البته زير نويس ها گرما زدگي رو بسيار خطرناك اطلاع رساني كردند كه حتي منجر به مرگ ميشه . بعد كارشناسها حرف زدند و بهترين راه مقابله با گرما زدگي رو پوشيدن لباسهاي نازك و روشن دونستند . از طرفي توي روز حجاب و عفاف و تو برنامه ي سمت خدا كارشناسها ي اونها پوشيدن لباس نازك و روشن رو بسيار بسيار كار زشت و ناپسند ارزيابي فرمودند و هيزم ها و حيوانات جهنم رو لايق روشن و نازك پوش ها دونستند . و گفتند بهترين شكل حجاب سر كردن چادر سياه است . نمي دونم جي بگم . اول از همه واقعا خدا رو شكر ميكنم كه جنسم مذكره .  بعد هم چند فرضيه مطرح ميشه : 1- پيامهاي سلامتي و پزشكي  صدا و سيما فقط براي مردها ست و جز برنامه سمت خدا اون هم فقط يه روز و برنامه هايي  مثل بهونه و آشپزي و خانه فيروزه اي كلا صدا و سيماي ما براي مردها برنامه ميسازه . 2-تناقض در اين و اون . ( لطفا خودتون تا آخر قضيه رو بگيريد . نميتونم بسطش بدم چون جوونم و هزار آرزو دارم . ) 3-دشمني ذاتي با زنها و استفاده از اين فرصت براي كشتن زنها تا مرد ها با خيال راحت بتونند زن ديگه اي بگيرند .  4- شوخي با ما و خنداندن ما با اين وسيله ( تو شرايطي كه مهران مديري قهر كرده و مراجع هم اكثر برنامه هاي طنز رو مبتذل دونستند) 5 – پيدا كردن افراد نخبه اي كه بتونند اين تعارض ها رو پيدا كنند . تا دولت از آنها در پست هاي مختلف از جمله رييس گردشگري ، معاون اولي ، رييس دفتري و... استفاده كند . مثل بنده . شما هم اگه فرضيه داريد بگيد .

3-     اگه همه چيز برعكس مي شد چه ؟ اگه همه چيز برميگشت عقب ؟ همه مغزشان بر عكس كار مي كرد ، زبانشان بر عكس ميشد . بابا « آب آب » ميشد ، مادر «ردام » و حتي شايد نان هم نان نمي ماند . و همه همين طور كه  جوان و جوانتر ميشدند همه چيزهايي را كه مي دانستند ، همه كلمه ها ، همه درس هايي را كه ياد گرفته بودند ، فراموش ميكردند . آن قدر فراموش ميكردند تا جايي كه ديگر هيچ چيز يادشان نمي آمد .  چه و ضعي ميشد . بر عكس زندگي مي كرديم تا جايي كه از دنيا برويم . ولي اين دفعه برعكس بود و همين طور عقب عقب سر ميكرديم تا جايي كه از دنيا برويم . مردمان اينجوري ميشد كه وقتي مادر هاي ما ميفهميدند وقتش رسيده ، خودشان با پاي خودشان عقب عقب ميرفتند تو بيمارستانت و روي تخت دراز ميكشيدند تا بچه ها بروند توي شكمشان . آن هم جوري كه درست نه ماه طول ميكشيد تا همه چيز را فراموش كنند . »»
قسمتي بود از كتاب هاكردن نوشته ي پيمان هوشمند زاده انتشارات چشمه

4-     و اما فوتبال . حيف شد كه آلمان نبرد . خيلي خوب بازي ميكردند . جوون بودند و با نشاط و از همه مهمتر با يه مربي بسيار دوست داشتني . اونا فقط تو دو بازي 8 تا گل زدند اما اسپانيا به ظاهر قهرمان تو تموم بازي هاشون 8 تا زد . همش هم يك هيچ مي كردبا پرتغال ، پاراگوئه ، آلمان و هلند . با اون مربي عبوس و مغرورشون . من كه باخت آلمان رو تقصير پل همون هشت پاي پيش گو ميدونم . گفت اسپانيا ميبره . آلمان از پيش خودشو باخت . تلقينه ديگه . خيلي تاثير داره .



 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 22:42  توسط آرمان  | 

سلام به همه ی شما دوستان عزیز منو به خاطر تاخیر ۳ ماهه ببخشید . باز اومدم ولی کمی متفاوت با دفعه ی قبل . بعد  از سه ماه استراحت در دنیای مجازی . البته تو این مدت بیکار بیکار هم نبودم . یکی از داستانهام رو تو یکی دو تا سایت ادبی گذاشتم (داستان رو به فرمایش بعضی از دوستان در این پست و در ادامه ی مطلب قرار میدم خواهش میکنم با نظراتتون منو راهنمایی کنید ) . و در یک وبلاگ گروهی هم یه نمه فعالیت میکردم . حالا که کمی وقتم آزادتر شده تصمیم دارم حد اکثر ده روز یکبار آپ کنم .

واما مطلبی در مورد خود وبلاگم دوستی از من پرسید : چیه کمال کمال راه انداختی ؟ دم از حلاج و انالحق و این جور چیزا میزنی ؟ در حالی که وبلاگت چیزی نیست جز یه سری یادداشت و شعر و... ؟
گفتم دوست عزیزمنتظر جوابت تو وبلاگم باش .
راست میگه شاید تو نگاه اول ما واژه کمال رو باید با واژه هایی مثل ریاضت ٬ وادی ٬ فنا ٬ قرب الهی ٬ استغنا ٬ وحدت و کثرت ٬ عبادت و حمد ٬ عرفان ٬ معشوق و یار و از این دست مفاهیم همراه بدونیم . اما در وبلاگ من این مفاهیم هیچ جایی نداره و البته نخواهد داشت .
دلیلش هم اینه که من راه  رسیدن به کمال رو  چیز دیگه ای دیدم . نه اینکه  تو مفاهیمی از گروه بالا  نمیشه دنبال کمال گشت نه . اما من کمال را درشنیدن غصه های یک زن رنجکشیده ٬ در بیهودگی کشمکش بین دو رنگ ، در مسایل ساده اما حیاتی هنری دینی سیاسی اجتماعی ٬ در وداع با فصلی زرد و دوست داشتنی ٬ در مرگ یک انسان فریبکار ،در شکایت از اوضاع و احوال و در خیلی چیزهای جزیی یافتم که شاید در نگاه اول هیچ ربطی به کمال نداشته باشد . من راه کمال را در ریاضت و هفت مرحله و عبادت های دائمی و حج و ... نمیبینم کمال را در نگاه کردن ٬ لمس کردن و اندیشیدن هر آنچه  که در اطرافم در حال وقوع است یافتم .

 مظهر کمال را باران میدانم تا اوج میرود و دوباره خود را به پایین پرت میکند و باز هم تکرار میکند سفرش را ازفرش به عرش و از  عرش به فرش . باران مظهر کمال است آنجا که از قطرات ریز و کوچک چنین نعمتی ساخته میشود و در پرتو جزء هایی چنین کل به وجود میاید ٬ آنجا که عده ای از وجودش رضایت دارند و شادمانند و عده ای غمگین و ناراضی  ٬ آنجا که هر آنکه را بخواهد در بر میگیرد و نشانه ای هرچند گذرا ( و اگر بخواهیم دائمی ) از خود به یادگار میگذارد . صدای باران  این صدای مقدس را در این وبلاگ تقدیم به همه ی شما دوستان .

داستان تیک تاک تیک تاک بهار را در ادامه ی مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 18:15  توسط آرمان  | 

خوانندگان عزیز سلام با تشکر از اینکه وقت خود را به خواندن این شعر اختصاص دادید . لطفا برای اینکه وزن شعری رعایت شود حرف عطف << و >> را به صورت << ُ >> بخوانید. متشکرم 

در نانوایی -قسمت اول- زن افسرده حال

بهرنان رفتم به نانوایی، که من
یافتم  جمعیتی  از  مرد  و  زن

در  زمان  انتظار  پخت  نان
حرفها  گفتند  از  کل جهان

تیز کردم هر دو گوش خویش را
تا بفهمم اندک و هم بیش را

ابتدا دیدم زنی افسرده حال
سخت ناله میکند و قیل و قال

از پسر از دختر و از همسرش
از مصیبتها که آمد بر سرش

که پسر با اینکه دارد چهل سال
در پی تریاک است و عشق و حال

گویمش ای جان پسر همسر بگیر
گوید ای مادر نده من را تو گیر

تا که بحث زن گرفتن می شود
ناگهان از جای خود در میرود

آرزو دارم که گیرم من عروس
دست و پایش را کنم من غرق بوس

تا که این گفته رها کرد از دهان
فرد دیگر داد زد:  ای مهربان!

خل شدی ؟ دنبال دشمن می روی
در پی خورنده ی تن می روی

دشمن جان و تن آدم ، عروس
موجب یاس و غم و ماتم ، عروس

تا پسر اندک سلامت می کند
او پسر را سخت ملامت می کند

همچو دیواری است در بین شما
مادر و فرزند او ، از هم جدا

بعد این جمله دیگر حرفی نگفت
مثل اینکه گوشه ای خوابید و خفت

باز هم آن خانم افسرده حال
گفت از باقی دردش بی مجال

گفت که تک دخترش سر به هواست
با پسرها دوست است و بی حیاست

بی حجاب و بی نماز است و فشن
با پسر ها خوب و با ما خشن

روز و شب با دوستان دارد قرار
می کند او عاقبت روزی فرار

دائما در حال رقص است و طرب
آخرش می میرم از این بی ادب

گفت از همسر که او بیمار است
روز و شب در خانه و بی کار است

دائما بر جان من غر می زند
حرف ها از معده ی پر می زند

کم کمک از دست او گشتم کچل
پس چرا پیشم نمی آید اجل ؟ 

گریه کرد و موی خود را می کشید
بر سرش میکوفت و جامه می درید

تا که نان آماده گشت و این زن
رفت امّّا برد با خود فکر من 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 17:33  توسط آرمان  |